X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

سه کله پوک

این وبلاگه خاطرات سه هم اتاقیه که تو مشهد درس میخونن

دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:56 ق.ظ

امتحانات

شعری از رفیقمون فشفشه شرح احوال خودمون :


رسیدیم اندرین ترمی که پنج است

به وقت امتحاناتی که رنج است

ز شب بیداری و افسوس و چایی

برای درس و بحثم نیست جایی

ز مالیدن به استادان گذشتیم

به فصل بار و گل دادن نشستیم

شبان از پی گذشتند و برفتند 

همه یاران به ... گفتن نشستند

 نه از درس و کلاسی بود بهره

نه از خواندن نوشتن هست زَهره

دگر مشروطی ما هست متقن

نخوابیدن به اینجا هست احسن

شبان بیدار بهر درس هستیم

به طول ترم خواب و مست هستیم

به هر ترمی که آخر می شود روز

به جانها این شعاری هست با سوز

خدایا توبه کردم دست من گیر

به ترم دیگرم این قول بر زیر

بیا غافل رها کن این سخن را

شروع کن بهر خواندن این دهن را

خدایا توبه کردم توبه با سوز

که دیگر من نخواهم خفت هر روز

شعر از جعفر صیدی(غافل)

 


چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:11 ق.ظ

سر کلاس گوشیاتون رو سایلنت کنین

سلام دوستان.

عذر تقصیر جهت تاخیر.

جریان مربوط به روز یکشنبه یازدهم مهره.من(چمبه)با حاج کلیkeley با هم رفتیم سر کلاس اوضاع کنونی جهان اسلام2. کلاس ساعت 6 آغاز شد.کلاس خیلی سرد و بی روح بود و وقت به سختی میگذشت ساعت 18:20 شد گفتم یه کاری کنم کلاس خراب شه،یکم این طرف و اونطرف خودم رو نگاه کردم دیدم کلی پشت سرم نشسته گفتم برنامه رو باید رو کلی اجرا کنم(کلی هیچوقت گوشیش رو سایلنت نمی کنه)اتفاقا اونروز کلی یه شلوار تنگ کتون پوشیده بود و گوشی هم تو جیبش بود .شروع کردم به شماره کلی رو گرفتن 0938158(ادامه شماره رو خودتون پیدا کنین)یه دفعه از ته کلاس صدای زنگ تلفن بلند شد(نکته جالب اینجا است که کلی نمی تونس گوشی رو از تو جیبش در بیاره)به هر حال کلی گوشی رو در آورد من هم سریع قطع کردم قیافه کلی تو این لحظه خیلی خنده دار بود و داشت واسه من خط و نشون می کشید. گذشت تا یه 5 دقیقه بعد دیدم یه برگه کوچک داره بین بچه ها رد و بدل میشه برگه به من رسید تو برگه نوشته بود:دسته ها زیر چونه.همه به حالت سفارش شده نشستند.استاد قضیه رو فهمیده بود اما چیزی نگفت.چند دقیقه بعد برگه جدید از آخر کلاس شروع به حرکت کرد این بار متن این بود:دست ها پشت گردن.کلاس به همین منوال گذشت تا ساعت به18:50 رسید من و کلی و یکی از بچه های اصفهان(طراح برگه ها) از کلاس زدیم بیرون و یه 20 دقیقه هم بیرون وقت گذروندیم وقتی رفتیم کلاس استاد چنان چپ چپ بهمون نگاه کرد که کلی تو خودش......

اوج خوشی اون روز زمانی بود که رفتیم سلف برای شام و دیدیم شام ناگت مرغه(نوشابه هم مهمون کلی بودیم)تازه بعد هم کلی فرستادیم رفت بیرون برامون هندونه آورد.جاتون خالی آخر شب هم قهوه تلخ رو دیدیم و به کلی(keley) خندیدیم.

جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 05:41 ب.ظ

دماغ سوخته

رفقا سلام

 

اینجا محل تخلیه زباله خاطرات ۳ نفر دانشجوی هم اتاقی به نام های مستعار :  کلی (keley )  ،       چمبه ( chombe) و  فشفشه ( feshfeshe ) هستش .


اولین خاطره که براتون می نقلیم مال امروز صبحه و اما......

حاج کلی دیشب حال ما رو کرد تو قوطی و ما رو بد جور چزوند.ما هم رفتیم تو نخشو  وخواستیم......

چمبه گفت: سحری حالش رو می گیرم.منم قبولیدم.و سحر شد...

چمبه گرفت کپید من موندم و فکر حال گیری از کلی .

از اونجا که کلی عاشق بازی فوتبال کامپیوتر  هستش و هی بگی نگی میره تو سایتای ..... قصتیدم حالش و با  لب تاپ بگیرم.  کلی رفت بیرون برا درس خوندن(الان ایام امتحانات ترم تابستونه) منم سریع پریدم و سیم شارژ و باطری لب تاپ رو جمع کردم و گذاشتم تو کمد، و در کمد رو قفل کردم

کلی که شماره چشماش رو به کوری میره تو روز روشن نمبینه چه برسه تاریکی،منم چراغ اتاق رو خاموش کردم و خودم زدم به خواب.حاج کلی بعد اندی برگشت و صاف رفت پای لب تاپ، دکمه لب تاپ رو زد، ولی لب تاپ ککش نگزید. بلند شد برا برق رو روشن کردن ، که من گفتم کلی بخاموش!!!!!!! کلی که از ترس بنده تو خودش...... فل فور برق رو خاموش کرد و پرید 1100 برداشت و چراغ قوه اش رو روشن کرد و دوباره رفت سر لب تاپ دوباره خواست روشنش کنه که دید نه سیم هست و نه باطری یه قرلندی کرد و رفت سرغ گوشی چمبه که آهنگ گوش کن ولی از اونجا که مخ بنده به اینجا هم قد داده بود گوشی رو هم قایم کرده بودم. دوباره از کلی گشتن و از من نیش خند زدن که بزور جلوی خندم رو گرفته بودم  باز نا امید  برگشت و خوابید بعد چند دقیقه از جاش پرید انگار فهمیده بود جای مفقودات(باتری و شارژر) کجاست رفت سر کمد ولی باز به در بسته خورد و رفت سراغ  کلیدا اما کلیدی هم در کار نبود. خلاصه، کلی تا ظهر تو خلصه بود و وقتی ما بیدار شدیم هنوز  تو حالت عرفان بود و با هیچ بنی بشری حرف نمیزد وبه قول خودش با ...ون خودش هم قهر بود و این طور نقشه من با موفقیت به سرانجام رسید و کلی بد جور کنف شد.

و زامانی که چمبه از خواب خرسیش بیدار شد جریان رو براش گفتم  و اونم از خنده های معروف خودش سر داد و اینجا قیافه کلی دیدنی بود . خلاصه کلی ماند و دماغ سوخته.

منتظر نخاله های دگر باشید......  5 /6 / 89